تبليغاتX
قطعه گمشده
قطعه گمشده

میان مشغله هایم گم شده ام...

اما ...

دلم برای هوایت همیشه بیکار است ...

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 1 AM توسط shina|

خدا در آیینه نگاه کرد،

در آیینه ،من نمایان شدم.

من در آیینه نگاه کردم،

در آیینه خدا نمایان شد.

خدا اگر در آیینه نگاه نمی کرد

و اگر من در آیینه نمایان نمیشدم

چه میکرد خدا؟  

خدا زیر بار گران اندوه تنهایی خویش،

به تنگ می آمد

از ناخدایی خویش!

بر میخاست ،به آیینه نظر میکرد

وخود را به تماشا می نشست.

او هم اکنون به تماشای خویش نشسته است

و در آیینه ی آوازهای من

خود را می سراید.

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 6 PM توسط shina|

این روزها...

زمزمه عجیبی...

تکرار کنان در گوشم میخواند...

که

       هنگامه خداحافظی نزدیک است....

                  

نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390ساعت 2 PM توسط shina|

در سکوت شب


       پنداشتم، سفرم پايان گرفته است،
              به غايتِ مرزهای توانايی ام رسيده ام.
سد کرده است راه مرا،
              ديواری از صخره-های سخت.
تاب و توان خود از دست داده ام
             و زمان، زمانِ فرورفتن
                                 در سکوتِ شب است.

اما ببين، چه بی انتهاست خواهش تو در درون من.
       و اگر واژه های کهنه بميرند در تنم،
آهنگ های تازه بجوشند از دلم؛
                و آنجا که امتدادِ راه  رفته،
                              گُم شود از ديدگان من،
                                 باری چه باک، رخ می نمايد،
                                       گسترده و شگرف، افق تازه ای در برابرم!!!
نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 4 PM توسط shina|

وقتي تو نيستي....

خورشید تابناک

شاید دگر درخشش خود را

و کهکشان پیر گردش خود را از یاد می برد

و هر گیاه

از رویش نباتی خود

بیگانه می شود

و آن پرنده ای کز شاخه انار پریده

پرواز را هر چند پر گشوده فراموش می کند

آن برگ زرد بید که با باد 

تا سطح رود قصد سفر داشت  

قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک  

مخدوش می کند آنگاه نیروی بس شگرف مبهم نامرئی نور حیات را  

در هر چه هست و نیست  

خاموش می کند 

وقتی تو با منی  

گویی وجود من سکر آفرین نگاه تو را نوش می کند

چشم تو آن شراب خلد شیرازست 

که هر چه مرد را مدهوش می کند....!!!!

حميد مصدق
نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد1390ساعت 9 AM توسط shina|

می فهمم
درک می کنم
می شنوم
می بینم
و سعی می کنم که بیشتر حس کنم
که
توی زندگی هر کسی قانون هایی نهفته است
که دست خودش نبوده و نیست
و اگر بخواد قانون شکنی کنه همه چیزشو از دست می ده
که مهم ترینش می تونه فکرهای قشنگش باشه
و
وقتی قدرتی که من یا تو داریم یا هر کسی که داره
شاید به حد کافی نباشه
می تونه همه چیز رو پاک کنه
به راحتی
و خیلی آسون
اما
تنها چیزی که شاید بتونه کمکی باشه واسه اونایی که
رویاهای زیبایی از دنیای اطرافشون دارن
اینه که به خودشون بگن
تو یک انسانی
گاهی عاشقی
گاهی لجباز
گاهی شکست خورده
گاهی عاقل
گاهی نادان
و
گاهی زودباور
پس
ببین .. بفهم .. حس کن ولی باور نکن
چون اگه باور کنی وارد بازی شدی که هرگز هیچ برنده ای نداره
اینجا . اونجا . همه چیز
مثل یه ماکت می مونه و ما عروسکاشیم که پاهامون . دستامون
چوبیه
ولی
توی فکرامون هنوز زنده ایم
فکرهایی که امروزهست و فردا دیگه نیست

اين مطلب رو قبل تر ها در جايي خونده بودم....

نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 11 AM توسط shina|

ني قصه آن شمع چو گل بتوان گفت

ني حال دل سوخته دل بتوان گفت

غم در دل تنگ من از آنست كه نيست

يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت...

نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 1 PM توسط shina|

بخواه دفتــر اشعار و راه صحرا گیـــــر
چه وقت مدرسه و بحث و کشف و کشاف است؟؟؟؟
نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 9 AM توسط shina|

چه در دل من/ چه در سر تو/ من از تو رسیدم /به باور تو

تو بودی و من/به گریه نشستم/ برابر تو/ به خاطر تو/ به گریه نشستم/ بگو چکنم


با تو /شوری در جان /بی تو /جانی ویران /از این زخم پنهان /می میرم

نامت/ در من باران/ یادت/ در دل طوفان/ با تو/ امشب پایان میگیرم

نه بی تو سکوت/ نه بی تو سخن /به یاد تو بودم /به یاد تو من


ببین غم تو /رسیده به جان /و دویده به تن/ ببین غم تو /رسیده به جانم/ بگو چه کنم

با تو/ شوری در جان/ بی تو /جانی ویران / از این/ زخم پنهان /می میرم/ می میرم

 

نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390ساعت 11 AM توسط shina|

باغ بارون زده

من از صداي گريه تو
به غربت بارون رسيدم
تو چشات باغ بارون زده ديدم...

چشم تو همرنگ يه باغه
تو غربت غروب پاييز
مثل من از يه درد کهنه لبريز...

با تو بوي کاهگل و خاک
عطر کوچه باغ نمناک
زنده ميشه...

با تو بوي خاک و بارون
عطر ترمه و گلابدون
زنده ميشه...

تو مثل شهر کوچيک من
هنوز برام خاطره سازي
هنوزم قبله معصوم نمازه...

تو مثل ياد بازي من
تو کوچه هاي پير و خاکي
هنوزم براي من عزيز و پاکي...
نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1390ساعت 8 PM توسط shina|


آخرين مطالب
» هوای تو ...
» آیینه من و خدا !
» آوای خداحافظی....
» رابيندرانات تاگور
» وقتي تو نيستي...
»
» ني...
» ...
» به تو....
»

Design By : Pichak